قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

809

تاريخ الفي ( فارسى )

رسول رحيم در خواهيم يافت و بعد از امروز از ما عملى كه موجب نجات اخروى باشد نخواهيم به وجود آمد . غلام گفت : اى خواجهء بلندهمّت ، چنانچه فرمودى فرصت غنيمت است و هنگام احراز دولت آخرت است . پس هر دو به اتّفاق عزيمت حرب را بر اهل شقاق تصميم دادند . عابس پيش امام حسين آمد و گفت : يا ابا عبد اللّه ، به خدا سوگند كه بر روى زمين هيچ كس نيست كه نزد من دوست‌تر و عزيزتر از تو باشد . در اين مدّت خدمتى لايق نكرده‌ام و تحفه‌اى قابل به جناب مستطاب نياورده‌ام ، لاجرم از شرمندگى دلى ريش و سرى در پيش دارم . حالا اگر چيزى نفيس‌تر از جان خود مىداشتم آن را وقايهء ذات مقدّس و حمايهء نفس مكرّم تو مىكردم . اگر اجازت فرمايى به ميدان مردى علم مبارزت برافرازم و اگر قبول فرمايى جان شيرين فداى راه تو سازم . امام حسين ، عليه السّلام ، بر او آفرين كرده دستورى داد . پس عابس با غلام خود ، شوذب ، روى به ميدان نهاد . صاحب روضة الصفا از مقتل دينورى نقل مىكند كه ربيع بن تميم مىگفت كه من عابس شاكرى را در معارك ديده بودم و هنرهاى او را مشاهده نموده بودم . چون چشمم از دور بر وى افتاد كه به مصاف مىآيد با لشكر عمر سعد گفتم كه كسى متوجّه شما شده كه هنگام جنگ بر شير ژيان و پيل دمان غالب مىآيد . بايد كه هيچ كس متصدّى حرب و متعرّض قتال او نشود . در اثناى اين قيل و قال عابس نزديك رسيده فرياد برآورد كه : مردى به مردى . لشكريان به سخن من از مبارزت وى ترسيده كسى به ميدان او رغبت نكرد . عمر سعد گفت : چون به حرب وى نمىرويد به يك بار به او حمله كنيد . پس سپاه روى به وى نهاده آغاز محاربه كردند . عابس كه اين حال مشاهده كرد خود از سر و زره از تن بيفكند و روى به لشكر عمر سعد نهاد و غلام از عقب پشتش نگاه مىداشت . به خداى زمين و آسمان ديدم كه زياده از دويست نفر در پيش انداخته مىراند و مىزد و مىكشت . ربيع گويد ، چون من با وى آشنايى داشتم ، گفتم : اى عابس ! عجب است كه سر برهنه و تن بىزره خود را در درياى هيجا افكنده‌اى و از غرقاب هلاك نمىانديشى . عابس جوابى داد كه مضمونش اين بود : چو من در بحر هجرانم ز خونريزى مترسانم [ 111 الف ] * كسى كآبش ز سر بگذشت از باران چه غم دارد ؟ آخر از اطراف و جوانب لشكر مخالف درآمده زخمهاى متعاقب بر وى و غلام زدند تا وقتى كه خواجه و غلام روى به دار السّلام نهادند .